Dekalog, jeden
|
|
ده فرمان 1: من خداوند، خداي تو هستم |
عنوان فارسي: |
|
1988
( اولين عرضه در May 4 )
|
محصول سال: |
|
درام |
ژانر:
|
Krzysztof Kieslowski
|
به کارگرداني:
|
|
|
فيلم نامه:
|
|
|
با هنرمندي:
|
|
Zbigniew Preisner |
آهنگساز:
|
|
|
|
پدر مهربانی به نام کریستف (بارانووسکی) که اعتقادی به خدا، روح و امثال آن ندارد، به تنهایی وظیفه آموزش و تربیت پسر باهوشش پاول (کلاتا) را به دوش می کشد. پسر برخلاف پدر در کلاسهای مذهبی شرکت می کند ولی جواب سئوالاتش را از پدر نمی گیرد بلکه گاهی عمه ایرنا به یاریش می شتابد. هوش بالا و کنجکاوی پاول باعث می شود که پدر او را به کامپیوتر، فرمولها و کتابها ارجاع دهد. یک روز پاول تصمیم می گیرد روی رودخانه یخ زده شهر اسکیت بازی کند، پدر به کمک دانسته ها و محاسباتش عمق یخ را برای بازی او کافی می داند. [در ادامه، پایان یا نکات کلیدی فیلم فاش می شود. می خواهی بدانی؟]اما این محاسبات به طرز عجیبی غلط از آب در می آید و مرد با از دست دادن فرزند به سوی کلیسا و خداوند روانه می شود. (توسط tototochi) |
خلاصه داستان: |
اين فيلم با نام هاي :- Dekalog 1 (Poland)(alternative spelling)
- Decalogue: One (USA)
- I Am the Lord Thy God
نيز شناخته مي شود. |
|
|
|
|
Poland |
محصول کشور:
|
|
|
لوکيشن:
|
|
Polish |
زبان:
|
|
رنگی |
تصوير:
|
|
Mono |
صدا:
|
|
57 دقیقه
|
زمان فیلم:
|
|
|
|
این فیلم قسمتی از ده فرمان است که شامل 9 فیلم دیگر نیز هست:
|
|
|
|
|
|
|
|
امتياز: |
|
|
امتياز بدهید:
|
|
|
|
مفید ترین نظرات ارسال شده:
|
|
"ده فرمان" ساخته كريستف كيشلوفسكي مجموعه ۱۰اپيزود ۵۰تا ۶۰ دقيقه اي است با نام هاي «من خدا هستم، پروردگار شما»،«خدايان ديگر را عبادت مكن»، «پدر ومادر خود را احترام نما»، «قتل مكن»، «زنا مكن»،«دزدي مكن»، «نام خداي خود را باطل مبر»، «به همسايه خود شهادت دروغ مده» و«به خانه همسايه خود طمع مبر» كه براي تلويزيون لهستان ساخته و پخش شد.كيشلوفسكي از اين ده گانه دو اثر سينمايي نيز براي جشنواره ها فرستاد كه او را به عنوان يك كارگردان صاحب سبك به جهانيان معرفي كرد.بعدها سه گانه آبي ، قرمز و سفيد او ازبهترين فيلم هاي دهه 90 به شمار آمدند و با اينكه اين كارگردان مطرح در سال 1996 از دنيا رفت هنوز كه هنوز است بررسي فيلم هاي او ادامه دارد.سينماي معنا گرا، شاعرانه ،انساني و اخلاقي از صفت هايي است كه به سينماي او مي دهند.و اما فرمان اول: من خدا هستم، پروردگار شما !
درون مایه اين فيلم ۵۲ دقيقه اي توحيد ،مرگ و ناتواني انسان در برابر خداوند است.فضاي فيلم با اينكه برف همه جا را پوشانده ، فضايي تيره ، سرد و بيروح است كه يادآور اغلب آثار فيلمسازان روسي است. فيلم بدون هيچ عجله اي و با طمأنينه كامل روايت مي شود. اغلب ما وقتي براي اولين بار با مفهوم مرگ آشنا مي شويم آنقدر برايمان تكان دهنده است كه تا مدتها ذهنمان را با خود درگير مي كند و چه بسا مسير زندگي آدم را درك همين مفهوم تغيير مي دهد. نوجوان فيلم با مرگ سگي براي اولين بار با سوال مرگ چيست؟! مواجه مي شود.پدرش كه دانشمندي رياضيدان و استاد دانشگاه است خيلي راحت و با اطمينان توضيح مي دهد كه قلب از كار مي افتد و بدن ديگر ...اما اين پاسخ نمي تواند براي اين نوجوان قانع كننده باشد. بعد مشكل بزرگتر مي شود و مي خواهد بداند خدا كيست؟!
در فلسفه مثلثي هست كه مثلث شناخت ناميده مي شود .با محوريت خدا ، انسان و جهان . و موضوع فلسفه هم همين سه محور است. در فرمان اول هم موضوعات اصلي فيلم همين ها هستند؛ دانشمند رياضي دان تمام وقايع و حوادث دنيا را مي تواند اندازه گيري كند و اگر بخواهيم از ديد بازتري به اين قضيه نگاه كنيم انسان جهان را مي تواند بشناسد و حوادث آن را بر اساس قوانين علي و معلولي پيش بيني كند بدون دخالت هيچ قدرت ديگري و بر همين اساس پدر اين نوجوان وضع جوي شهر و قطر يخ درياچه اي كه در اطراف آنهاست را اندازه گيري مي كند و به اين نتيجه مي رسد كه كسي با وزن سه برابر پسرش هم مي تواند با خيال راحت روي درياچه يخ زده اسكيت بازي كند و نوجوان دوست داشتني فيلم كه دنيا را برخلاف پدرش از منظري معنوي و شاعرانه مي نگرد با شكستن يخ روي درياچه غرق مي شود. بعد از اين اتفاق تنها پدر او نيست كه از اين حادثه تكان مي خورد بلكه هر مخاطبي با هر ديدگاهي كه داشته باشد تكان مي خورد.بسياري مي گويند چرا خداوند براي معرفي خودش به اين دانشمند جان تنها نوجوان او را مي گيرد؟! چرا و چرا.... واقعيت اين است كه خداوند و مرگ مفهوم هايي هستند كه بن بست فلسفه محسوب مي شوند. يعني انسان فقط و فقط محور خود و جهان را مي تواند درك كند و خداوند مفهومي است كه در قوه ادراكي ما نمي گنجد.در فيلم سكانسي هست كه عمه نوجوان وقتي نمي تواند توضيحي درباره خداوند بدهد نوجوان را در آغوش مي گيرد و احساس او را مي پرسد! درك خداوند با علت و معلول مقدور نيست و عقل را به پيشگاهش راه نيست و تنها قلب ماست و روح ماست كه او را در مي يابد. و در سكانس پاياني فيلم دانشمند تنها و افسرده به كليسا پناهنده مي شود شايد با درك جدیدی از مفهوم خدا!
اين فيلم آنقدر ظريف و با دقت نوشته و كارگرداني شده است كه حتي يك ثانيه هم از آن را نمي شود كوتاه كرد و پيام الهي - انساني فيلم از هزار كتاب خداشناسي و فلسفي رساتر و پخته تر است. |
|
|
|
|
در این اپیزود کیشلوفسکی یکی از دردناک ترین و درک ناپذیرترین داستان ها را دستمایه کار خود قرار می دهد. در یکی از نماهای اولیه فیلم تصویر ثابت مانده پاول را در تلویزیون مشاهده می کنیم که با گریه ایرنا همراه است. در این تصویر تقدیر برگشت ناپذیر به وضوح مشاهده می شود. این تصویر در نمای پایانی فیلم نیز تکرار می شود و تنها چیزی که از پاول می ماند لبخند اوست، چیزی که پدر پاول به آن اعتقاد داشت، اینکه بعد از مرگ تنها خاطره ای از هر کس باقی می ماند، اینکه انسان ها مهربان بوده اند و اینکه لیخندشان باقی می ماند.
شکستن بی مورد یخ دریاچه نوعی دخالت الهی است برای تنبیه اعتقاد افراطی به علم و تکنولوژی.
در این فیلم تنها شکل حیات مرد جوانی است که کنار آتش نشسته و با خیرگی به دوربین نگاه می کند، آتشی که بعد از مرگ پاول خاموش می شود، این مرد در هر ده فرمان بعنوان شاهد حضوری معنادار دارد.
موسیقی بی نظیر فیلم در تمام سکانس ها حضوری به موقع می یابد و با حال و هوای سرد و خاکستری فیلم هارمونیک ویژه ای دارد.
در فیلم های کیشلوفسکی همیشه نمادگرایی حضور پر رنگی دارد، در اینجا مایعات نقش مهمی دارند، فیلم با یخ دریاچه منجمد شروع می شود، آخرین نمای فیلم تصویر پاول در تلویزیون، درست همانند جسدش در زیر آب منجمد می شود. مرکب به شکل غیر قابل توضیحی کاغذ های کریستف را لکه دار می کند، که هشداری است به او که در جهان اتفاقات غیر قابل اندازه گیری وجود دارند که از دسترس او خارج اند. همچنین شیر و آب مقدس منجمد که نماد مرگ هستند.
اما سکانسی که پدر پاول به کلیسا پناه می برد و مایوسانه محراب را چنگ می زند به یاد ماندنی است: شمعی که روی تصویر مریم مقدس می چکد و این حس را القا می کند که گویی مریم مقدس است که اشک می ریزد و با وی همدردی می کند. |
|
|
|
نظرات: |
|
|
|
|
ارسال نظر: |
|
|