Raging Bull
|
|
گاو خشمگين |
عنوان فارسي: |
|
1980
|
محصول سال: |
|
درام |
ژانر:
|
Martin Scorsese
|
به کارگرداني:
|
|
|
فيلم نامه:
|
|
|
با هنرمندي:
|
|
|
|
این فیلم تصویر زندگی جیک لا موتا (رابرت دنیرو) بوکسور معروف امریکایی است.تصویری ازعاشقی هایش و به قهرمانی رسیدنش، از دلهره ها و شک هایش و از مغلوب شدنش در مبارزه با غول شهرت.(توسط darkwhite)
|
خلاصه داستان: |
|
|
|
129 دقیقه
|
زمان فیلم:
|
|
|
|
|
امتياز: |
|
|
امتياز بدهید:
|
|
|
|
مفید ترین نظرات ارسال شده:
|
|
بهترين فيلم دهه 80 سينما:
نقطه اوج رابطه کاری اسکورسیزی،شرایدر و دنیرو
گاو خشمگین یکی از آن چند شاهکار معروف اسکورسیزی هست که تا ابد برای سینما به یادگار خواهد ماند. فیلمی که اسکورسیزی با ساخت سیاه سفید آن میتوان گفت: خود را هم ردیف و حتی بالاتر از بسیاری از بزرگان فیلمسازی دوران سینمای کلاسیک و به طور مشخص فیلمهای سیاه سفید قرار داد.
فیلم در مورد زندگی شخصی ورزشی بوکسور معروف دهه 40 و 50 آمریکا جیک لوموتای خاص میباشد.(این خاص را در طول دیدن فیلم متوجه آن میشوید)
مهم نیست که این فیلم را در ردیف فیلمهای ورزشی قرار بدهیم که در آن صورت مطمینا عنوان بهترین و هنری ترین فیلم تاریخ ورزشی سینما را از آن خود خواهد کرد. یا که فیلمی درام و یا اتوبیوگرافی قلمداد کنیم، که باز در هر حال فیلم در هر ژانر، یا خط و خط بازی از آثار همیشه ماندگار و قوی تاریخ سینماست.
فیلم بعد از شاهکار راننده تاکسی ادامه همکاری درخشان مثلث اسکورسیزی به عنوان کارگردان، پل شرایدر به عنوان فیلمنامه نویس و دنیرو به عنوان اعجوبه بازیگری سینما میباشد. که شاید اوج این رابطه را در این فیلم مشاهده میکنیم. البته فیلمنامه بارها و بارها توسط اسکورسیزی و دنیرو(که این یکی از همان آغاز عطش عجیبی برای ساخت این فیلم و کارگردانی مارتی داشت) بارنویسی شده هست و به همین خاطر از نقش کارگردان و بازیگر هم در فیلمنامه نهایی نباید گذشت.
اما گاو خشمگین به مانند بسیاری از آثار کارگردان آن، پر هست از مولفه های همیشگی فیلمساز ، که حتی میتوان گفت از لحاظ تکنیکی و فنی در این جا به اوج خود رسیده بود.
درونمایه و مضامین همیشگی فیلمهای مارتی را نیز به وضوح در این فیلم هم مشاهده میکنید. از نگاه تلخ و بسیار تاریک کارگردان که با رنگ آمیزی و فضای فیلم نیز دوچندان شده هست به علاوه خشونت(البته نه فقط خشونت داخل رینگ که جمله اسکورسیزی بهترین تفسیر برای تعبیر خشونت فیلم گاو خشمگین هست) یا خون و خون ریزی موجود در فیلم که یکی از راه های فرار از ممیزی ها به نظر سیاه سفید کردن آن بوده هست! تا مهمتر از همه، قهرمانی دیگر از جنس فیلمهای مختص به خود اسکورسیزی، بسیار منحصر به فرد با شخصیت و کاراکتری خاص.(در این مورد آخری حتما توضیح میدهم)
اما جمله معروف اسکورسیزی در مورد این ساخته جاودانش و خشونت آن:« این فیلم درباره بوکس نیست درباره خشونت است که (خارج از رینگ) (در اتاق کار) یا (اتاق خواب) جاری است.»
جالب اینکه اسکورسیزی در یکی از سکانسهای آغازین فیلم به زیباترین و کلاسیک ترین شکل ممکن خشونت را به شوخی گرفته هست! جایی که در میان تماشاچیان بلبشویی به پا میشود و زنی زیر دست و پاها در حال له شدن، که امااز کمی دورتر، زنی دیگر آهنگی کلاسیک می نوازد!
اما یک نکته که برای من خیلی مهم میباشد و شاید مشتهای جانانه جیک لوموتا در رینگ و یا کارگردانی خارق العاده اسکورسیزی و بازیهای به یاد ماندنی فیلم، کسی را زیاد متوجه آن نکند تیتراژ آغازین معرکه فیلم هست.
به شخصه مگر میشود از گاو خشمگین سخن بگویم و از تیتراژ فوق ماندگار آن چیزی نگویم؟
پس بگذارید از تیتراژ بسیار زیبای آغازین فیلم شروع کنیم، زمانی که گاو خشمگین(جیک لوموتا) را با رقص و حرکات معروفش و اسلومونیشین هوشمندانه در رینگ بوکس، البته تنهای تنها میبینیم. تصویری که با یک موسیقی حزن انگیز بسیار شنیدنی همراه هست و صد چندان آن را ماندگار تر کرده هست. این تیتراژ فقط، این تصویر و موسیقی زیبایش نیست، با دیدن و درک کامل فیلم و شخصیت لوموتا هست که این تیتراژ مجددا ارزش دو چندان پیدا میکند. آنجا که بعد سکانس آخر فیلم، این تیتراژ ماندگار آغازین، تنها نگاهی حسرت بار از دوران طلایی یک بوکسور را به ما نشان میدهد. دورانی که به نظر رویای نابود شده ای بیش نبود و از همه نیش دار تر، تصویر تنهایی لوموتا در رینگ هم، عجیب به تنهایی تدریجی اش در فیلم که همه را از خود به بهانه های مختلف طرد میکرد تلنگر میزند.
برای من این تیتراژ باشکوه ماندگار که پر از عظمت و حرف و سخن خود فیلم میباشد فوق العاده هست.
پس از تیتراژ محشر آغازین، فیلم با سکانسی از جیک لوموتای فربه!(سال 1964) و در حال گفتن مونولوگهای جالب که مختصر توصیفی از جوانی و زندگی پرسرو صدای احتمالا دیدنی اش میباشد آغاز میشود (در واقع ترغیب کردن مخاطب از زبان خود قهرمان فیلم، که زندگی او را باید دید!) و بعد هم یکباره با یک پرتاب به رینگ بوکس و رفتن به سالها قبل تر و دیدن جیک لوموتا ی چالاک سال (1941) و در حال مبارزه، به همراه حرکات فوق العاده دوربین مارتی در آن مبارزات، یک شروعی فوق العاده را برای فیلم رقم زد، که ما را خیلی زود وارد داستان غم بار زندگی لوموتا و درگیر آن کرده. و به هیچ وجه بعد اون تیتراژ زیبا و مونولوگ دوران به آخر خطر رسیده لوموتا، هیچ چیزی بهتر از اون شروع متناقض خیره کننده فیلم در دوران چالاکی اش نمیشد، که همه چیز از همان اول حکایت از یک اثر ماندگار میدهد.
نکته جالب، سکانس آغازین فیلم که لوموتای فربه و مونولوگهایش را نشان میدهد در واقع سکانس پایانی فیلم میباشد که همانند بسیاری از آثار اسکورسیزی نظیر رفقای خوب و کازینو، گاو خشمگین نیز با تصویری از سکانس پایانی و یا اواسط فیلم شروع میشود!
فیلم در پس مبارزات بوکس و مسایل ورزشی به زیبایی و ظرافت خاص روابط انسانی و خانوادگی را نیز به نمایش میگذارد. به صورتی که استیون اسپیلبرگ کارگردان معروف سینما میگوید: با دیدن هیچ فیلمی به اندازه گاو خشمگین احساس نکرده ام که جزوی از آن خانواده هستم و این فیلم، این احساس را که در حال تماشای زندگی واقعی یک خانواده هستم به زیبایی و ملموسانه ترین حالت به من منتقل کرده هست و این اوج قدرت فیلم را نمایان میسازد که این یعنی هنر اسکورسیزی.
بارها بحث شده هست که شخصیت جیک لوموتا از منظر نظریه روانشناسی فروید به اثبات رسیده هست. نظریه ای تحت عنوان عقده مدونا: زمانی که او شخصی را که بسیار بالا و مقدس میپندازد(بنگرید به سکانس اولین دیدار لوموتا از ویکی در استخر و تاب خوردن پاهای ویکی در آب و نگاه با معنای لوموتا که با وجود تمام عطشش برای به دست اوردن ویکی، ولی اون نگاه، انگار حکایت از حسرتی میباشد که به خود میگوید: هی جیک، این زن دست نیافتنی هست!)اما او با ویکی ازدواج میکند و مهم اما بعد از ازدواج هست که نمیتواند با این شخص حالا ارتباط برقرار کند! که این عدم ارتباط را تحت عنوان نظریه فروید میگنجانند. جالب این هست در دیگر فیلمهای معروف اسکورسیزی و اتفاقا با بازی همین رابرت دنیرو، او همین مشکل عدم ارتباط مناسب را در شمایل مختلف با شخصیت های زن فیلم داشته هست(نظیر راننده تاکسی و کازینو!)
جیک لوموتا در پس چنین شخصیتی اما به مانند دیگر کاراکترهای معروف همیشگی اسکورسیزی، از اولین فیلمهاش، نظیر تراویس بیکل راننده تاکسی تا حتی موخر ترین آثار، همچون تدی دانیلز جزیره شاتر در نهایت به دنبال رستگاری هست. رستگاری که فقط خودش و از دید یا نگاهی که خودش فکر میکند درست هست و به سعادتش منتهی میشود ارزیابی میشود نه رستگاری از نگاه مای مخاطب یا تحت قضاوت جامعه.
به همین خاطر هست او در طول فیلم مدام به دنبال اعتراف گرفتن هست و با آن به آرامش میرسد. بنگرید زمانی که به زور و با نگاه بدبینانه و مشکوکش از برادر و زن خود میخواهد آن اعتراف وحشتناک را انجام بدهند یا حتی در رینگ بوکس و در مبارزه معروفش با شوگر که در زیر آماج مشتهای سهمگین خونی قرار میگیرد نمیخواهد که به زمین بیفتد تا به رقیبش بگوید: که تو هیچ وقت نمیتوانی من را به زمین بزنی و اعتراف اینکه من از تو قوی ترم! (گویی که به نظرم باید قبول کرد شاید لوموتا خودش هم میداند و پیشبینی کرده هست که دیگر پایان خط او نزدیک شده هست!)
حال اضافه کنید به دغدغه مردانگی که در این شخصیت چند بعدی لوموتا وجود دارد و اوج آن در خواست از برادرش که او را با مشت، با ضربات محکم بزند! و ناکار کردن بوکسوری که خوش قیافه بوده و اینجا بدتر و بدشانس تر برای اون از خدا بیخبر اینکه، حسادت و بدبینی نیز تلفیق این مردانگی شخصی لوموتا که به نظر البته در منظر بعضی کاراکترهای اسکورسیزی عقیم میماند کرده هست!
از منظر کارگردانی یکی از قویترین آثار اسکورسیزی(اگر قوی ترینش نباشد) و به خصوص شاخص ترین آن تا آن زمان بوده هست. فیلم پر هست از صحنه های خیره کننده و جلوه های بصری ناب با حرکات دوربین معروف اسکورسیزی(که شاخصه و امضای کاری مارتی نیز میباشد) به همین خاطر مبارزات رینگ این فیلم، بدون شک به مدد فیلمبرداری فوق العاده و تدوین خیره کننده و مهمتر از همه، همان حرکات دوربین دیدنی اسکورسیزی که همه جا سرک میکشد و هیچ چیز را از بیننده غافل نمیگذارد، بهترین و دیدنی ترین مبارزات تاریخ سینمای بوکس را به وجود آورده هست.
جالب اینکه صحنه ها و سکانسهایی هست که به زیباترین و البته آموزشی ترین! شکل ممکن و واقعی تر از هر واقعیتی(اما شاید تلخ) ما با چه گونگی پاره شدن ابرو و شکستن بینی ها در مسابقات بوکس آشنا میشویم! باید فیلم را ببینید تا متوجه هنر و دقت این سکانسها بشوید و جالب اینکه این تصاویر ناب را تازه کارگردانی بدون کمترین اطلاعاتی از بوکس و فنون آن، خلق کرده هست!
بازی بازیگران هم، یکی دیگر از نقات قوت فیلم و البته از اجراهای ماندگار سینماست.
به خصوص زوج رویایی دنیرو/پشی که در رفقای خوب و کازینو نیز دو بار دیگر استثنایی ظاهر شدند و به قولی یک تریلوژی جاودان سه گانه را در جلوی دوربین مارتی خلق کردند.
رابرت دنیرو که بدون شک کم تر بازیگری چنین زجر و زحمتی را که وی برای ایفای این نقش کشیده تجربه کرده هست. و البته مهتر در کنار این زجر و سختی ها که تلاش او برای هر چه بهتر پیاده کردن نقش میبود، توانایی و اجرای تحسین برانگیز، با یک بازی خیره کننده توسط وی بود که همین باعث میشود او را از ارزشمند ترین بازیگران تاریخ و متمایز از بقیه و بهترین بازیگر نسل خود بدانیم.
بازی زیر پوستی او که تایید و تثبیت دیگر، بعد بازیهای جاودانش در راننده تاکسی و شکارچی گوزن میبود این بار با گهگاه خشم و عصیانش،به چنان شکوه و عظمت دیگری از بعد جدیدی که به نمایش گذاشت رسیده هست كه لياقت ساعتها تمجيد و تحسين دارد. بدون شک میتوان اجرای او را در اين فيلم، جزو یکی از چند اجرای برتر تاریخ بازیگری سینما قرار داد که به حق جایزه اسکار آن سال کمترین پاداش او برای گاو خشمگین میبود. (حیف هست از اضافه وزن تاریخی و رکورد شکنی که به قول مارتی: هر روز به یک ساندویچی میرفت و همبرگر میلمباند! سخن نگفت و تحسین او که به جای گریم، متحمل این همه زحمت و سختی شد)
اگر چه در مورد جو پشی(این کشف و رفیق مارتی) اسکاری که از او برای بازی بسیار دیدنی اش در این فیلم زایل شد، با رفقای خوب که آنجا نیز معرکه ظاهر شده بود جبران کردند. اما ما در گاو خشمگین بدون شک متفاوت ترین سیمای بازیگری او که بسیار با جو پشی که شاید در فیلمهای گنگستری کلیشه شده رو به رو هستیم. یک بازی و کاراکتر کاملا کلاسیک و هنری با بهترین مکمل ممکن برای دنیرو و فیلمی در حد و اندازه های گاو خشمگین. (او نیز برای سکانس معروف آشتی با لوموتا در آخر فیلم، کم خودش را لاغر نکرد!)
در قدرت کارگردانی اسکورسیزی و بازی گرفتن از بازیگرانی که بدون شک بهترین بازیهای عمر خود را جلوی دوربین او انجام میدهند و در تاریخ سینما ماندگار میشوند، همین بس که کتی موریارتی(ویکی) که برای این فیلم به نامزدی اسکار هم رسید معلوم نیست تا اون زمان کجا بود؟ و بعد از این فیلم دوباره به کجا محاق رفت؟ و خبری از او دیگر نشد یا نیست!
در آخر باید گفت: گاو خشمگین آیینه تمام نمای یک فیلم کلاسیک و هنری به یاد ماندنی و ماندگار توسط فیلمسازش که تلفیقی از سینمای هنری اروپا با آمریکای هنری میباشد، هست. فیلمی که به زیبایی هر چه تمام، فراز و فرود یا صعود و سقوط زندگی یک بوکسور را نشان میدهد. و اثری که کارگردان آن مدام فکر میکرد که آخرین فیلم عمرش خواهد بود! |
|
|
|
|
با هر بار دیدن بالا و بالاتر میآد توی برترین فیلمهای عمرم، چون:
You don't understand. I could've had a class. I could've been a contender. I could've been somebody instead of a bum, which is I am…
..."جیک لاموتا" با چهره ای بادکرده شبیه تری مالوی(مارلون براندو) یِ «در بارانداز» On the Waterfront در حال نقل مونولوگ براندو رو به آینه.
"جیک" در تاریک روشنای سلول با مشت و کله میکوبه توی دیوار، وقتی خسته شد با ناله میگه: Aaah! My hand . میزانسن و نور سکانس سلول زندان نفسام رو میگیره، حتی لازم نیست که صورت "جیک" رو ببینیم.
نیمه شب، "جیک" که معلومه داره با خودش کلنجار میره میآد کنار "ویکی" که آسوده خوابیده و میشینه لبهٔ تخت:
ــ هی ویک! ویکی!/ ــ چیه؟/ ــ بیداری؟/ ــ نه! / ــ میشنوی؟/ ــ چیه؟/ ــ شده وقتی با هم هستیم به کس دیگه فکر کنی؟/ ویکی چشمهاش رو باز میکنه: ــ منظورت چیه؟/ ــ میدونی، مثل وقتی با هم میخوابیم./ ــ نه! هیچکس. من دوستت دارم./ و دوباره چشمهاش رو میبنده. "جیک": ــ چی شد که اون حرفرو راجع به "جانیرو" گفتی؟/ ــ چی گفتم؟/ ــ گفتی اون خوش قیافه است./ ــ من تاحالا قیافهاش رو ندیدم.
سکانس عنوانبندی آغاز فیلم، رقص پا و تمرین "جیک" روی رینگ پیش از مسابقه، محصور شده بین طنابهای رینگ و بقیهای که پشت لایهای از مه و غبار نامریی شدن تماشاش میکنن. شغل بعدی ِ "جیک" هم روی استیج میگذره، یک شومن. "جیک" عاشق روی استیج موندنه.
"جیک" و برادرش "جویی" (جو پشی) نشستهاند توی اتاق. "جیک" به "جویی":
ــ میدونی چی اعصابم رو خرد میکنه؟ دستهام./ ــ دستهات؟ چشه؟/ ــ دستهای من کوچولوئه. مثل دست ِ دخترهاست.
بعد "جیک" از "جویی" میخواد که با مشت بکوبه توی صورتش. اصرار "جیک" و امتناع "جویی". بازی «جو پشی» من رو یاد 10 سال بعد از این صحنه میندازه: سکانس Am I Funny توی «رفقای خوب» Good Fellas.
بازی "دنیرو" ی «گاو خشمگین» بهتره یا "پاچینو" ی « بعد از ظهر سگی» Dog Day Afternoon؟
داستان سقوط و خود ویرانگری. در سینما تنها «بیلیارد باز» The Hustler با بازی «پل نیومن» از حیث نشان دادن داستان یک بازنده،. و «پدرخوانده» Godfather در شکوه و جلال و کامل بودن شانه به شانهٔ «گاو خشمگین» میآد. |
|
|
|
نظرات: |
|
|
|
|
ارسال نظر: |
|
|