Fexon Logo
  تبلیغ در فکسون
خوش آمدید!   نام کاربری : کلمه عبور : ورود اتوماتيک براي
جستجو
پیدا کن

جستجوی پیشرفته
جستجوي کاربران
فيلمنامه نويس شاخص
Mario Puzo
Mario Puzo

تبلیغ متنی در فکسون محل نمایش آگهی متنی شما
جستجوی پیشرفته فکسون با قابلیت‌های تازه قابلیت جستجو بر اساس وجود آیتم فروشی، جستجوی فرمت فیلم (DVD-BDRip)، زبان فیلم و زیرنویس فیلم
تبلیغ متنی در فکسون محل نمایش آگهی متنی شما

Trois couleurs: Bleu   
Trois couleurs: Bleu
افزودن به پروفايل سلیقه سینمایی ...
سه رنگ: آبی عنوان فارسي:
1993 ( اولين عرضه در January 10 ) محصول سال:
درام ،  موسيقي ژانر:
Krzysztof Kieslowski
به کارگرداني:
فيلم نامه:
Juliette Binoche    در نقش    Julie Vignon (de Courcy)
Benoît Régent    در نقش    Olivier
Florence Pernel    در نقش    Sandrine
Charlotte Véry    در نقش    Lucille (as Charlotte Very)
Hélène Vincent    در نقش    Journalist (as Helene Vincent)
Philippe Volter    در نقش    Estate Agent
Claude Duneton    در نقش    Doctor
Hugues Quester    در نقش    Patrice
Emmanuelle Riva    در نقش    Mother
Daniel Martin    در نقش    Downstairs Neighbor
Jacek Ostaszewski    در نقش    Flautist
Catherine Therouenne    در نقش    Neighbor
Yann Trégouët    در نقش    Antoine
Alain Ollivier    در نقش    Lawyer
Isabelle Sadoyan    در نقش    Servant
با هنرمندي:
Zbigniew Preisner آهنگساز:
سه گانه ي معروف کيسلوفسکي به نام سه رنگ آبي، قرمز و سفيد فيلمي است که او به مناسبت بزرگداشت انقلاب فرانسه ساخته است و هر رنگ آن که نشان از رنگهاي پرچم فرانسه دارد سمبل سه شعار معروف آزادي، برابري و برادري است.
آبي سرگذشت زن جوان فرانسوي به نام ژولي (بينوش) است كه در اثر تصادف شوهر موسيقيدان (كتر) و فرزندش را از دست مي دهد و خودش نيز به شدت آسيب مي بيند. بعد از مرخصي از بيمارستان ديگر هيچگونه دلبستگي به دنيا احساس نمي كند و تصميم مي گيرد زندگي بي لذت و همدم را تجربه كند. براي همين خانه و زندگي اش را رها كرده و به طور ناشناس در آپارتماني در پاريس اطاق مي گيرد اما... (توسط tototochi)
خلاصه داستان:
اين فيلم با نام هاي :
  • Three Colors: Blue (Canada: English title) (USA)
  • Three Colours: Blue (Canada: English title) (UK)
  • Bleu (France)(short title)
  • Blue
  • Trzy kolory: Niebieski (Poland)
نيز شناخته مي شود.
 
France ، Poland ، Switzerland ، UK محصول مشترک:
  • Paris, France
  • Studio Paris Est, Le Pré-Saint-Gervais, Seine-Saint-Denis, France
لوکيشن ها:
French ، Romanian ، Polish زبان ها:
رنگی تصوير:
Dolby SR صدا:
100 دقیقه زمان فیلم:
این فیلم قسمتی از سه گانه رنگها است که شامل 2 فیلم دیگر نیز هست:  
8.61 / 10   ( 258 رای ) 25 فیلم برتر: 23#
   
امتياز:
  
 
امتياز بدهید:
مفید ترین نظرات ارسال شده:
inverseanis  سه شنبه 12 اردیبهشت 1385 02:44   
قطعا هركارگرداني در دوره ي فيلم سازي خودش سير تكاملي اي دارد كه اين پختگي ماحصل تجربه در فيلمسازي و زندگي است. كيشلوفسكي از جمله كارگردان هاي بزرگي است كه از ابتداي كار خود با يك پختگي ذاتي كار خود را شروع كرد. فيلم كوتاه چهارده دقيقه اي سر هاي سخنگو كه از اولين كار هاي كيشلوفسكي است ، مدرك قابل اعتمادي براي اثبات اين قضيه است. آبي قصه ي زن ميانسالي است كه در سانحه اي همسر و فرزندش را از دست مي دهد. ابتدا نا اميد است. و به اين نتيجه مي رسد كه "قادر نيست" به زندگي ادامه بدهد. اما عملا مي بيند همانطور "قادر نيست" خود را از زندگي خلاص كند و ناگهان به بلوغي در زندگي خود مي رسد كه مي تواند در آن از قيد و بند هاي زندگي سابقش آزاد باشد. براي شروع استوديو آبي كه نمادي از زندگي سابق او با همسر آهنگسازش است را نابود مي كند به اين اميد كه با اين كار بتواند خاطرات و زندگي گذشته را فراموش و نابود كند. اما بعدها در مي يابد كه رهايي از آن زندگي به اين آساني ها هم امكان پذير نيست. بنابراين كل خانه و اساس آن را مي فروشد و براي اين كه بتواند به خود ثابت كند كه مي تواند بر خلاف قانون زندگي قبلي اش رفتار كند براي شروع دوست و همكار همسرش را بر روي دشك آبي اي كه تنها نمادي از زندگي گذشته ي اوست به عشق بازي دعوت مي كند. اما رنگ آبي دست بردار نيست. هميشه با او است. در استخر در خيابان. نشانه ها تمام نشدني اند و پاك كردن آن ها به مثابه فنا كردن زندگي خود اوست. و در نهايت متوجه مي شود كه همسرش با يك وكيل دعاوي دادگاه رابطه داشته و آن زن از همسر او بچه دار است. اين بود ژولي قادر به نابود كردن اين نشانه ي جديد از زندگي سابق خود نيست. بچه اي از همسر او. قطعا شبيه به او خواهد بود و خاطره ي او را زنده خواهد كرد. بنابراين در مقابل گذشته تسليم مي شود و آن خانه را محلي براي زندگي و گذراي آن بچه مي كند. از طرفي پخش شدن آخرين آهنگسازي همسر ژولي كه شاهكاري به ظاهر نيمه كار است به او مي فهماند كه به هيچ عنوان آن بدبختي ها را نمي توان فراموش كرد.
در سينماي كيشلوفسكي هيچ وقت يك نفر تنها قهرمان يك داستان نيست. همه از نظر كيشلوفسكي قهرمان هاي داستان خودشان اند. در سينماي كيشلوفسكي رهگذري كه از كنار شخصيت اول فيلم مي گذرد مي تواند شخصيت فيلم ديگري از كيشلوفسكي باشد. با اين نقطه ي اشتراك كه همه اين شخصيت ها بدبخت اند و همه اي اين بدبختي ها جبر است. مثل پسر تنهايي كه به ژولي مي انديشد. فاحشه اي كه در طبقه ي پايين خانه دارد و شخصيت فيلم سفيد كه همزمان با ژولي در دادگاه حاضر است. اين بدبختي بالفطره نشان از تفكر ناتورئاليستي كيشلوفسكي و جهان بيني اوست.
در سينماي كيشلوفسكي نماد هر چيز در همان فيلم مشخص است. مثلا در ابتداي فيلم آبي، زرورق آبي اي در دست زني است كه از شيشه ي ماشين بيرون آمده و بعد بيرون انداخته مي شود شروع براندازي رنگ آبي از آن فيلم است. و در چند صحنه ي بعدي ژولي شكلات آبي رنگي در كيفش مي يابد كه زرورق آبي اي مثل همان زرورق بدور آن است و چون تداعي گر خاطرات زندگي گذشته اوست شروع به جويدن شكلات مي كند.
اين شعار كيشلوفسكي است كه اگر يك شيشه ي شير در فيلم من مي شكند اين لهستان نيست كه از هم مي پاشد. اين فقط يك شيشه ي شير است. مطلب اخير به ما خاطرنشان مي كند كه نبايستي خيلي در شناخت نماد هاي فيلم هاي كيشلوفسكي عجله كرد.
در ضمن يكي از عناصري كه به سينماي كيشلوفسكي جلوه ي خاصي بخشيده موسيقي فيلم هاست. كه به آهنگسازي پرايزنز كار شده اند. در فيلم آبي موسيقي فيلم طوري بر فيلم تجلي مي كند كه همه ي خاطرات گذشته بر سر ژولي يا بر سر بيننده مي كوبد. از اين جهت شايد بعضي ها اين فيلم را افسرده كننده بدانند.
گفتني كم نيست. ولي ما كم مي دانيم و جا هم كم است!
  این نظر مفید بود؟     34 / 39

Tim Burton  یکشنبه 9 اردیبهشت 1386 16:27   
آبی یعنی آزادی...

بعد از دیدن این فیلم بود که به راستی مفهوم « اثر تفکر برانگیز» را درک کردم. از هر عنصر فیلم ، بویی از فلسفه و فکر به مشام می رسد. تا چند روز مدام به فکر دنیای تیره و ناامید ژولی ، شخصیت فیلم بودم.
آبی به آزادی می پردازد. آیا در زندگی خود از آزادی برخورداریم یا این سرنوشت است که زندگیمان را تحت تأثیر قرار می دهد؟ می توانیم زندگی خود را تغییر دهیم یا همیشه ، محیط است که بر ما غلبه دارد؟ این ها سؤالاتی هستند که فیلم مطرح می کند و با پایان باز و خوشبینانه اش ، جواب ها را به ما واگذار می کند.
در نگاه اول ، داستان فیلم به نظر تکراری می آید و به اصطلاح چــــندان چنگی به دل نمی زند. اما داستان تکراری مهم نیست ؛ بلکه ، نوع نگاه و پردازش اهمیت دارد. نگاهی عمیق و ماندگار همان چیزی است که فیلم آبی در حدی ایده آل از آن بهره مند است.
شروع فیلم ، در واقع همان نقطه عطف اولیه فیلمنامه هم هست. آن چنان سـریع رخ می دهد که بیننده جا می خورد. عامل دگرگونی شخصیت ( تصادف ) ، همچون طوفانی می آید ، ویـــران می کند و به ظاهر از داستــــان کنار می رود در حالی که سایه اش در تمام طول فیلم قابل احساس است. لحن عصبی ده دقیقه اول فیلم ، در القای احساس ویرانی و ناامیدی بسیار موفق عمل می کند. تصادف، اعلام خبر مرگ شوهر و دختر و تلاش ژولی برای خودکشی در مدت زمانی کـوتاه بیـــننده را شــــوکه می کنند. احساس حضور مرگ و ناامیدی به سرعت افزایش می یابد و انگار ما هم درد و رنج ژولی را یکباره و فقط در چند دقیقه تمام و کمال حس می کنیم و این گونه است که وارد دنیای محنت آلود و غم زده فیلم می شویم.
ژولی نه تحمل زندگی کردن را دارد و نه تحمل رنج و درد مرگ. او می خواهد همه چیز را فراموش کند ولــی انـــسان به واسطه حافظه قوی خود به سختی مسائل را فراموش می کند. اینجاست که اشیا و اجسام لب به سخن می گشایند و دائماً بر درد و رنج او می افزایند. حتی یک آب نبات شیرین نیز می تواند تلخی مرگ دخترش را تداعی کند. ژولی خانه را می فروشد و وسایلش را به معرض فروش می گذارد. ژولی از خـــانه بزرگش به آپارتمانی کوچک نقل مکان می کند. در اواخر فیلم است که می فهمد همسرش قبلاً با زنی رابطه داشته، ژولی به دیدار زن می رود. زن در انتظار تولد فرزندش است. ژولی نه تنها ناراحت نمی شود ؛ بلکه ، از این واقعه استقبال می کند. خانه قدیمی را به آن زن واگذار می کند.
وقتی اولین بار ژولیت بینوش، کریستف کیشلوفسکی را ملاقات کرد؛ آنها درباره فلسفه صحبت کردند. این درست همان کاری بود که برای آزمایش ایرنه ژاکوب، بازیگر فیلم قرمز انجام شد؛ یعنی، بعد از نوشیدن یک فنجان قهوه، یک گفتگوی فلسفی به راه افتاد.
بینوش مجبور بود برای بازی در فیلم کیشلوفسکی، نقشی را که در ژوراسیک پارک به پیشنهاد شده بود رد کند.البته باید اضافه کرد که او بیشتر دوست داشت نقش دایناسور را بازی کند تا اینکه یکی از آدمهای فیلم باشد. بینوش که جزو بهترین بازیگران زن نسل خودش به حساب می آمد؛ متوجه شد که کیشلوفسکی به جزئیات بسیار علاقه مند است و نقش ژولی را بر همین اساس برای او نوشته است.
بینوش رمان L'Ange Noir نوشته آنی دوپری را مطالعه کرد و بسیار تحت تأثیر قرار گرفت. کتابی که دوپری در آن درباره مرگ پدر و مادرش در سنین جوانی صحبت کرده بود.
او همچنین در کتابش، به اینکه هیچ گونه نشانه بیرونی درباره این فقدان نداشته؛ اشاره کرد و در جایی از کتابش نوشت: « من به اندازه کافی رنج می کشیدم و اصلاً مجبور نبودم که رنجم را بروز دهم.»
در فیلم آبی، ژولیت بینوش ، نقش ژولی را برعهده دارد که در همان آغاز فیلم، همسر نوازنده و دخترش آنا را در تصادف اتومبیل از دست می دهد. او از زندگی قبلی و دوستدار خود فرار می کند. یک آپارتمان در طبقه کارگرنشین پاریس می گیرد.
در فیلم آبی، نمونه های مختلفی از کلوزآپ را شاهد هستیم. به خصوص هنگامی که ژولی حبه قندی را گرفته و اجازه می دهد تا قهوه در آن رسوخ کند. کیشلوفسکی آشکارا دراین باره می گوید:
« ما می کوشیم نشان دهیم که قهرمان داستان ، جهان را چگونه درک می کند. می کوشیم نشان دهیم که او بر روی چیزهای کوچک تمرکز می کند؛ چیرهایی که به او نزدیک هستند. او اصلاً برای چیزهایی که در ادامه به دست می آورد، نگران نیست. او تلاش می کند که دنیایش را محدود کند، محدود به خودش و مکانی که در آن قرار دارد.»
خواسته کیشلوفسکی این بود که نشان دهد، ژولی بر جزئیات ریز تمرکز می کند تا چیزهای دیگر را ترک کند. کیشلوفسکی صحبت از فرستادن یک دستیار می کرد تا برود و حبه قند مناسب را پیدا کند.( حبه قندی که در 5 ثانیه حل شود- نه کمتر و نه بیشتر) او معتقد بود که بیننده به اندازه کافی صبور خواهد بود و مفهوم نما را درک خواهد کرد. نمایی که در آن ژولی به حبه قند نگاه می کند که در فنجان قهوه در حال حل شدن است .
ژولی مانند بسیاری از شخصیت های اصلی فیلم های کیشلوفسکی ، در هنگام غم و ناکامی منزوی می شود و در تنهایی سعی می کند به شیوه خودش با اوضاع کنار بیاید.
فیلم آبی نیز همچون مکتب فلسفی- ادبی گزیستانسیالیسم نگاهی حسرت آلود به گذشته دارد و مستقیماً به مرگ و تأثیر آن در زندگی می پردازد. جهان قابل یافت در فیلم پر است از تنهایی و انزوا ، نومیدی و یأس و البته حزن و اندوه که کیشلوفسکی در نماهای پایانی اندکی از این سیاهی می کاهد و بارقــه های امید را نیز به ما نشـــان می دهد.
  این نظر مفید بود؟     21 / 23

جدید ترین نظر ارسال شده:
incredible  دوشنبه 21 دی 1388 09:32   
يك فيلم فلسفي و زيبا.
شيوه ي به تصوير كشيدن حقايق بسيار زيباست:
جولي سعي در فرار كردن از زندگي دارد و از خاطرات گذشته ي خود و همه مي دانيم كه اين كار هرگز تحقق نمي يابد زيرا اين خاطره ها نه تنها از ذهنما نميروند بلكه سعيدرنابودكردن آن ها ما را بيشتر خسته و نااميد مي كند. جولي هر كاريميكرد نمي توانست گذشته را فراموشكندزيرا او نمي تواند هر شكلاتي را كه مي بيند نابود كند نمي تواند يك خانواده يا يك مادر را كه دست فرزندش را گرفته و در خيابان درحال پياده روي است و بسياري چيزهاي روزمره ي ديگر به عبارتي بهترين راه قبول كردن واقعيت و روبرو شدن باآن است. كاري كه جولي در نهايت تصميم به انجام آن مي گيرد.

از نظرمن موضوع اصلي فيم اين بود و باقي موضوعات از اهميت كمتري برخوردار بودند.
استفاده ازرنگ آبي بسيار محسوس و زيباست و موسيقي هم بسيار موثر و محسور كننده است.
  این نظر مفید بود؟     1 / 1

مشاهده همه نظرات ( مجموعا 26 نظر )
نظرات:
براي نظر دادن، Login کنيد.
ارسال نظر:
در صورت مشاهده ی هر گونه اشکال در املای کلمات، گرامر، ترجمه، طراحی، برنامه و ... ، یا در صورتی که پیشنهادی برای بهتر شدن صفحه فعلی دارید اینجا کلیک کنید.